خلاصه قسمت 9 " متشکرم " - بخش اول
یونگ شین از حرف دوستاش حسابی شوکه شده و میره که بوم رو برداره برن خونه
بوم و دوستاش مشغول حل مسئله هستند که بوم وقتی میبینه اونها خسته شدم مشغول آواز خوندن میشه که مادرهای دوستاش به ترتیب میان برای بردن بچه هاشون .
مادر بورام میگه مگه بهت نگفتم خونه درس بخون . بورام هم میگه خودت گفتی میتونم از بوم کمک بگیرم . مادرش با تهدیید اینکه کتکش میزنه از اونجا میبرشه
مادر جی سونگ هم میگه پدرت منتظره باید بریم و اونهم با مادرش میره اما همشون بوم رو صدا میزنن . بوم هم هاج و واج از این عکس العمل عجیب خداحافظی و تعظیم میکنه و میگه فردا تو مدرسه میبینمتون
یونگ شین میاد و بوم هم میره بغلش . یونگ شین میگه من برای درست کردن خمیر به کمک نیاز دارم. بوم هم میگه من ورز دادن خمیر رو خیلی دوست دارم .
یونگ شین میگه تو از بهشت برای من فرستاده شدی و من میتونم تو زندگی به تو اعتماد و تکیه کنم .
بوم میگه مادر بورام خیلی عجیب رفتار کرد شاید به خاطر این باشه که بورام پیشرفت تحصیلی خوبی نداره . درس که همه چیز نیست درسته مامان؟
در راه خونه یونگ شین به بوم میگه : بوم من خیلی احساساتی و خوش قلبه . در این دنیا فرشته دیگه ای مثل تو نیست . چرا بقیه اینو نمیدونن؟
بوم میگه خوب برا اینکه این یه رازه که من فرشته هستم . مامان یادت رفته؟
یونگ شین هم میگه عجب خنگی هستم . کدوم مادری مثل منه؟
در این حال صدای پدربزرگ میاد که داره صداشون میزنه . میرن میبینن پدربزرگ تو اتاق حبس شده ( پسر اون پیرزنه اومده پشت در یه چوب گذاشته و در باز نمیشده ) یونگ شین در رو باز میکنه و بوم پدربزرگ رو بغل میکنه و میگه کی اینکارو کرده؟ . پدربزرگ میگه من خیلی ترسیدم . اون خوک وحشی بوگندو اینکارو کرد .
بوم گریه میکنه و میگه من به DOO SEO گفتم مراقبتون باشه حالا میرم یه درس خوب بهش میدم
اما یونگ شین مانع میشه بوم بره بیرون و بوم با نفرت نگاه میکنه
از اون طرف هم پیرزنه ( سونگ شی ) می خواد از خونه بره بیرون ولی پسرش نمیزاره . مادره هم میگه اون پرنده رو ببین اون بالا ( برا اینکه حواسشو پرت کنه ) اما پسرش میگه دروغ نگو . من نمیزارم پیش اونها بری . بوم ایدز داره و حتما آقای لی و یونگ شین هم مریض شدن . تو می خوای ایدز بگیری و بمیری؟ مادر: من عمر خودمو کردم .
پسرش : این فقط مشکل تو نیست من و جی سون هم میمیریم .
مادر : مگه ایدز به این سادگی منتقل میشه؟
ما دست همدیگرو گرفتیم . یعنی اینطوری آلوده شدم؟
پسر : فردا صبح میریم درمانگاه چکاپ میشیم . ولی جی سون چی؟ اون توی مدرسه هم با بوم بوده
مادر : روزگار خیلی ظالمه . چرا همچین اتاقی افتاد
یونگ شین مشغول خمیر ورز دادنه و میبینه بوم زیاد سرحال نیست . خمیر رو بهش میده تا باز کنه و میگه مگه تو خودت نگفتی به من کمک میکنی پس چی شده ؟
بوم میگه چرا نزاشتی برم دوسو رو تنبیه کنم ؟ پدربزرگ خیلی شوکه شده
یونگ شین میگه پدربزرگ خوبه مگه نه؟ پدربزرگ که درحال شوکوپای خوردنه ( شیرین عسل خودمون ) میگه اره
یونگ شین میگه پس به بوم V نشون بده تا بدونه حالتون خوبه
یونگ شین با ارد دستشو میماله به صورت بوم و میگه بی ریخت ( اصطلاح Bean paste به معنی خمیر لوبیا ) بی ریخته گفته میشه ( در دوبله ) بوم میگه من بیریخت نیستم . پدربزرگ هم میگه تو بی ریختی و مشغول ارد پاشی به صورت هم میشن و میخندن
اهالی ده به درمانگاه اومدن
دکتر میگه ایدز به همین راحتی و از طریق هوا منتقل نمیشه . یعنی با دست دادن و باهم غذاخوردن و حمام کردن منتقل نمیشه
مردم میگن شما ۱۰۰ درصد اینو تضمین میکنی؟ تو میخوای ما این حرفو از یه دکترقلابی باور کنیم؟
دکتر میگه میتونید برید در اینترنت سرچ کنید .
مردم میگن هيچ کدوم از ما که اينجا هستيم حرفهاي دکترو باور نميکنيم مگه اينکه خودت اونها را معاينه کني
بچه هامون حتما باید آزمایش بشن و همکارهای یونگ شین هم میگن ما هم با اون همکار بودیم و درمعرض بودیم
دکتر میگه اگه شما واقعا نگرانید آزمایشتون میکنیم
مردم : يونگ شين يه روباه فريبکاره . ما بايد تلافيشو سرش در بياريم
یونگ شین چطور تونست بیماری دخترش رو پنهان کنه؟
پرستار so ra : من بودم که نزاشتم اون واقعیت رو بگه . اون میخواست بگه ولی من نزاشتم . اگه شما میفهمیدید بوم ایدز داره نمیزاشتید در این جزیره بمونن و بوم نمی تونست بره مدرسه و هیچ دوستی نمی داشت . چون همگی تصور نادرستی از ایدز دارید
مردم : یعنی تو در تمام این مدت میدونستی ؟
پرستار : همه سلامتن نگران نباشید . یونگ شین همیشه مراقب بود و آموزشهای لازم رو به بوم داد . مثلا وقتی دماغش خون میومد از کسی کمک نمیگرفت
مردم میریزن سرش و میزننش . پرستار میگه اون بیشتر از اینکه به فکر خودش باشه به فکر شماها بود
نمیشه ایندفه رو ببخشید؟
اهل بیت یونگ شین هم با شادی مشغول شام خوردن هستن فارغ از اینکه بیرون چه خبره. اما یونگ شین با نگرانی به خانواده اش نگاه میکنه
مادر سوک هیون مشغول ذکر و تسبیح انداختنه و اون هی میگه من باورم نمیشه بچه به این کوچیکی ایدز گرفته باشه اون که سالم و شاداب بود
خدمتکارشون میگه مردم میگن اینا رو باید بیرون کرد اون هی میگه چطور ممکنه . مادر میگه چطور اجازه بدیم همچین بچه مریضی توی جزیره بمونه ؟ همه بیمار میشن . خدمتکار میگه یونگ جو هم با بوم بوده ممکنه مریض شده باشه . با این حرف مادر سوک هیون نگران میشه و میگه یونگ جو کجاست .
خدمتگار میگه با سوک هیون داره بسکتبال بازی میکنه . مادر میگه سوک هیون در مورد بوم میدونه ؟
خدمتکار میگه بله اما چیزی نگفت . مادر هم خوشحال میشه و میگه درسته اون چرا باید ناراحت بشه . اون فعلا باید نگران بچه ای که در شکم همسرش هست باشه
سوک هیون داره بسکتبال بازی میکنه و در همین حین یاد خون دماغ شدن بوم و ممانعت یونگ شین از کمک به بوم میشه و یاد شبی افتاد که به یونگ شین در مورد بوم گفت که چرا نمیزاری از کسی کمک بگیره و ...
صبح روز بعد بوم حاضر شده بره مدرسه اما یونگ شین جلوشو میگیره و میگه : امروز نرو مدرسه و پیش من و آقای لی بمون با هم بازی کنیم خوش میگذره . امام بوم میگه مامان هنوز از خواب بیدار نشدی؟ و می خواد بره مدرسه
اما یونگ شین مانع میشه و بوم میگه چطور مادری میتونه این رفتارو داشته باشه . یونگ جو گفته امروز میاد و یه چیز جالب به من نشون میده و من باید برم
و بوم با شادی میره مدرسه . در راه اهالی جزیره که بوم رو میبینن خودشونو میکشن کنار و بوم تعجب میکنه .
به مدرسه میرسه و میبینه ایندفه دیر نرسیده . اما وقتی به کلاس میره میبینه هیشکی نیومده فکر میکنه اول شده .
یونگ شین داره غذای پدربزرگ رو میده و میگه شما غذاتو بخور من باید برم مدرسه بوم . نترس اگه در قفل شد . مادر دوسو حالش خوش نیست و نمیتونه بیاد امروز از شما مراقبت کنه .
من تاحالا چیزی از شما نخواستم ولی قول بده که اینو قبول کنی . بیایید جزیره رو ترک کنیم و جای دیگه ای زندگی کنیم . که مردم زیبا خونه و ماشین داره و جایی که خیلی شوکوپای داره
پدربزرگ عصبانی میشه و با قاشق میزنه تو سر یونگ شین و میگه خودت برو کله پوک بی ریخت و میز غذارو میزنه می افته و بعدش دراز میکشه
سوک هیون صبح میبینه یونگ جو نرفته و مدرسه و داره بازی میکنه . میگه چرا نرفتی مدرسه ؟ یونگ جو میگه مادربزرگ نزاشت من برم . مادربزرگ میگه بوم ایدز داره
مادر بچه های دیگه هم نمیزارن بچه هاشون بیان مدرسه
سوک هیون میگه ایدز اونطور که فکر میکنید نیست . مادرش میاد و بهش غر میزنه . یونگ جو میگه بوم تو مدرسه منتظر منه که اینو نشونش بدم
سوک هیون میره مدرسه و میبینه یونگ شین هم رسیده مدرسه . یونگ شین میره دم در کلاس و میبینه بوم روی صندلی نشسته و ناراحته اما بلند میشه و نقش معلم رو بازی میکنه و با بچه ها صحبت میکنه ( دستور میده ) و میگه درس خوندن همه چیز نیست . مامانم میگه شما باید یادبگیرید که چطور انسان خوبی باشید ( یونگ شین خندش میگیره )
یونگ شین اشکاشو پاک میکنه و میره داخل کلاس و میگه من چه مادری هستم . بیا برگردیم خونه . مدرسه امروز تعطیله . معلموتون گفت به خاطر جشن سالیانه مدرسه هست . بوم میگه نه وقتش نشده. یونگ شین بوم رو راضی میکنه و میگه برا همینه که هیشکی نیومده مدرسه دیگه . بوم میگه خوب داشتم نگران میشدم .
یونگ شین و بوم در راه برگشت از مدرسه سنگ کاغذ قیچی بازی میکنند .
سوک هیون هم از پشت با ماشین داره دنبالشون میان . بوم و بورام توی راه همدیگرو میبینن . بوم میگه مامانم یادش رفته بوده که مدرسه تعطیله . بورام تعجب میکنه و بوم میگه مگه تو برا همین نبود که نیومدی مدرسه ؟ بورام میگه مامانم میگه تو ایدز داری و نمیزاره بیام مدرسه . مادرهای بقیه هم همینطور . ایدز چیه ؟
مادر بورام دستشو میکشه و میگه بابات منتظره و بورام خداحافظی میکنه . بوم هم ناراحت و متعجب .
بوم به مادرش میگه بورام چی میگه ؟ ایدز چیه ؟
سوک هیون بوم رو صدا میزنه و میگه قرار بود یونگ جو چیزی بهت نشون بده . خودش بلد نبود . من نشونت میدم ( شعبده بازی میکنه ) . بعدش هم میگه بعدا برات باز هم نشون میدم ولی الان می خوام با مادرت حرف بزنم .
یونگ شین به سوک هیون میگه میشه کمکم کنی ؟
سوک هیون با تلفن صحبت میکنه و می گه در سئول یه خونه براش پیدا کنن
شب میشه . بوم در اینترنت داره ایدز رو سرچ میکنه که مامانش میاد و کامپیوتر رو از برق میکشه ...
ادامه دارد ...
















































